نازنین یچی ب من گفت و منم به صورت نمایشی مثلا دستمو پره خاک کردم و ریختم تو کله اش ینی مثلا خاک تو سرت حالا اونم ب صورت نمایش خاکا رو از رو سرش تکوند تو دستش ریخت رو کله من و همینطور رو کله هم خاک میریختیم ک اخرش خودمون دستامون درد گرفت
یکیش هم اینکه مادو تا عادت داریم به کیفامون و دفترامون البته بیشتر ب کیفامون میگیم بچه ی خوبم بچه ی خوشگلم و دختره نازمو از این چیزا و همیشه هم با هم دعوا میکنیم سر این موضوع من میگم بچه من قشنکه نازنین میگه بچه خودم قشنگه حالا با اون کاری ندارم جالبیش اینجاست ک بچه هامون بغل میکنیم و قربون صدقشون میریم بعدش کیفای همو میزنیم و ....
البته همه ی اینا رو محض خنده و دلشادی خودمون انجام میدیم وگرنه خنگ نیستیم ...
حالا تصور کنید امروز هی این کیفه من از رو نیمکت سر میخورد و می افتاد زمین ...قیافه منم ک عین لشکر شکست خورده ها بود و البته تو چشای نازنین هم برق خوشحالی رو میدیدم
:)))))
ما را در سایت بعد مدت ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81