خرید بک لینک
دوسه روزی بود که هوا بارونی بود بعد دوشنبه شب برف اومد بی سابقه بود تو این چند سال اخیر ینی خیلی زیاد برف اومد ولی حیف من نتونستم یه دل سیر برف بازی کنم چون صبح همون روز عموم اینا از کربلا اومدن ما هم از صبح رفتیم اونجا مدسه ها تعطیل بود و خونه ی عموم هم در همسایگی ما است هیچی دیگه تنها کار مفیدی که تونستم انجام بدم این بود که خودمو نگه داشتم و نرفتم که شیرجه بزنم تو برفاniniweblog.com

البته یکی دوبار که رفته بودم حیاط تعدادی گلوله برفی به سمتم پرت شد که تلافی اش در اومد niniweblog.com

و اینکه تفریحم این بود که میرفتم زیر درخت بعد یه گوله برفی به سمت شاخه هاش پرت میکردم و یه خروار برف میریخت رو سرم

بیشتر مامانم نذاشت برم برف بازی 白黒 デコメ絵文字

الانم که سشنبه 白黒 デコメ絵文字

دیشب دوست داداشم به خونه زنگ زد گوشی رو برداشتم داداشم خواب بود گفت فردا مدرسه ها تعطیله منم با ذوق و شوق زود پرسیدم :راهنمایی ها چی راهنمایی ها هم تعطیل ان

اونم گفت اره

دیشب داشتم ذوق مرگ میشدم 白黒 デコメ絵文字

امروز ساعت 10 از خواب بیدار شدم رفتم حیاط هوا افتابیِ افتابی بود ینی حرصم در اومده بود فک کنم مدرسه ی ما تعطیل نیس گگگگگگگگ

راستی یادم نبود بگم عموم اینا با عمه و دایی ام که زن و شوهرن رفته بودن کربلا و امشب شام دعوت ایم خونه دایی اینا خیلی دوست دارم جمع های خوانوادگی رو مخصوصا خونه این دایی ام که دایی بزرگه است و دختر دایی ام که یه سال ازم بزرگتر و راز ها پیش هم داریم رو دسش دارم کلا خانواده ی دایی بزرگه رو دوست دارم

موضوعات: خاطراتم

برچسب: نویسنده: آبتین اسدیان تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی