
البته یکی دوبار که رفته بودم حیاط تعدادی گلوله برفی به سمتم پرت شد که تلافی اش در اومد 
و اینکه تفریحم این بود که میرفتم زیر درخت بعد یه گوله برفی به سمت شاخه هاش پرت میکردم و یه خروار برف میریخت رو سرم
بیشتر مامانم نذاشت برم برف بازی 
الانم که سشنبه 
دیشب دوست داداشم به خونه زنگ زد گوشی رو برداشتم داداشم خواب بود گفت فردا مدرسه ها تعطیله منم با ذوق و شوق زود پرسیدم :راهنمایی ها چی راهنمایی ها هم تعطیل ان
اونم گفت اره
دیشب داشتم ذوق مرگ میشدم 
امروز ساعت 10 از خواب بیدار شدم رفتم حیاط هوا افتابیِ افتابی بود ینی حرصم در اومده بود فک کنم مدرسه ی ما تعطیل نیس گگگگگگگگ
راستی یادم نبود بگم عموم اینا با عمه و دایی ام که زن و شوهرن رفته بودن کربلا و امشب شام دعوت ایم خونه دایی اینا خیلی دوست دارم جمع های خوانوادگی رو مخصوصا خونه این دایی ام که دایی بزرگه است و دختر دایی ام که یه سال ازم بزرگتر و راز ها پیش هم داریم رو دسش دارم کلا خانواده ی دایی بزرگه رو دوست دارم 
موضوعات: خاطراتم
برچسب:
نویسنده: آبتین اسدیان